عشق را تن پوش جانم مي كني
چتري از گل سايه بانم مي كني
اي صداي عشق در جان و تنم
آن سكوت ساكت و تنها منم
من پر از اندوه چشمان توام
آشنايي دل پريشان توام
آتش عشق تو در جان من است
عاشقي معناي ايمان من است
كي به آرامي صدايم مي كني
از غم دوري رهايم مي كني
اي كه در عشق و صداقت نوبري
كي مرا با خود از اينجا مي بري
عشق
زندگی را دریاب ...که زندگی حبابی بیش نیست .
با زندگی عطوفت نما ... که زندگی عطش کویری بیش نیست.
زندگی را به فردا واگذار مکن ... که دقایقی بیش نیست .
به زندگی بنگر با چشم دل ... که زندگی نقاشی بیش نیست .
زندگی را به خاطر بسپار ... که زندگی خاطراتی بیش نیست.
زندگی در غربت و سیاهی ... سرابی بیش نیست.
زندگی را انگونه که دوست داری نخواه ... که حسودی بیش نیست.
زندگی تو را به دور دستها می برد ... رویای خوشی بیش نیست.
زندگی را در انبوه گلهای دشت بیاب ... که زندگی شقایق عاشقی بیش
نیست.
زندگی درک زیبایی گلهاست
دلی که سنگی ست
چه داند که درستی کدام است
همدردی را نخوانده
وفا را ندانسته
و می کند افتخار بر سنگی بودن خود