بنام حضرت عشق

دوباره من دوباره تو
دو همنفس دو همزبون
دوباره عشق دوباره ما
دو همسفر دو همصدا
تو ای پایان تنهائی پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پائیز بهار باور من باش
بزار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه
می خوام آئینه خونه با چشمات همنشین باشه
اين سخن ها كه شنيدي همه از هجر و جفا بود
انتظار دل خسته ز دلش مهر و وفا بود
در پي رفتن تو غصه همي همدم من شد
اي درغا چه بگويم همه جا صلح و صفا بود
خون چشمم كه براي تو دمي آب نباريد
اين شنيد از لب لعلت كه دگر وقت كفي بود
بي حد از پاي فتادم كه به دنبال تو گشتم
هاجر از بهر دو جرعه گه ز مروه به صفا بود
هرچه باريدم و دل را خبري زنده نگرداند
سيل اشكم سر سجاده و در كنج خفا بود
درد عشق دل ما را كه فقط بهر جدايي است
به شبانگاه و صباحي غم تو ذكر شفا بود
سخن ار مي طلبي گوي غم عاشق ما باش
نظر رحمت هو بر دل پاك ضعفا بود