غروب
ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله ی عشاق بی سر انجامم
به آن دقایق پر درد زندگی سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم
مکش ز دامن من دست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم
مرا که این همه طوفان طبیعتم، دریاب
که من به یک سر موی محبّتی رامم
ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه فرجامم
مرا امید رهایی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم
به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم
چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟!
هنوز دست ارادت نبسته احرامم
هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گمنامی گم نشده
میان همه ی جویها، که همراه همه ی رودها، به دریا سرازیر می شدند،جوی کوچکی هم بود که هیچ میل سرازیر شدن به دریا را نداشت.
وقتی سایر جوی ها پرسیدند چرا؟ گفت: من هر چند در مقابل عظمت دریا بسیار نا چیزو خوارم ! اما من ....
«گمنامی گم نشده» را بیشتر از «شهرت گم شده» دوست دارم ...