کودک روانه از پی بود ، نق نق کنان که " من پسته "
" پول از کجا بیارم من؟ " زن ناله کرد آهسته
کودک دوید در دکان ، پا پی فشرد و عرّی زد
گوشش گرفت دکاندار : " کو صاحبت ، زبان بسته؟ "
مادر کشید دستش را : " دیدی که آبرومان رفت؟ "
کودک سری تکان می داد ، دانسته یا ندانسته
- یک سیر پسته صد تومان ؛ نوشابه ، بستنی ... سرسام !
اندیشه کرد زن با خود : " از زندگی شدم خسته
دیروز گردوی تازه دیده ست و چشم پوشیده ست
هر روز چشم پوشیهاش با روز پیش پیوسته ... "
کودک روانه از پی بود ، زن سوی او نگاه افکند
با دیده ای که خشمش را باران اشک شسته
ناگاه جیب کودک را پر دید ... " وای ، دزدیدی؟ "
کودک چو پسته می خندید ، با یک دهان پر از پسته ...