مردی که در حال موت بود و اول تا آخر زندگی یادش آمد:مرد مانند همه ما 4
همسر داشت همسر اول دوست نمیداشت.اما او مرد را دوست
میداشت.مرد به همسر دوم بسیار افتخار میکرد.و همسر سوم گاهی او را
در کارها کمک میکرد. همسر چهارم هر چه بلا بود به سر پیرمرد بیچاره آورد
اما پیرمرد او را بسیار دوست میداشت.
در حالیکه ثانیه اخر همه پیش او بودند خواست از هر کدام بپرسد کدامیک با
من به ابدیت می آیید:از همسر چهارم پرسید و همسر چهارم چنین گفت:من
جایم اینجاست و نمی توانم باتو بیایم.از همسر سوم پرسیدواو چنین
گفت:من اگر بخواهم هم نمیتوانم با تو بیایم.فقط برایت مراسم و ختم
میگیرم.از همسر دوم پرسید و همسر دوم گفت من قرار است ازدواجی
دوباره کنم . پیرمرد که نا امید بوداز همسر دوم پرسید و همسر دوم بر خلاف
سه همسر گفت با بدیهایی که به من کردی من با تو می ایم.
همسر اول: روح
همسر دوم :ثروت
همسر سوم:بستگان
همسر چهارم:جسم.
نوشته شده توسط یونس در
2007/7/16 ساعت 12:27 |
لينک ثابت |