این روز ها... بیشتر از هر زمان دیگری صدای شکستن غرورم را زیر بار فشار ذهنی احساس می کنم...اما با وجود تمام فشار ها هنوز هم محکم ایستاده ام...می خندم...و زندگی می کنم...
و بیشتر از هر زمان دیگری به تو فکر می کنم... ودلتنگت می شوم... در تنهایی هایم برایت آواز می خوانم...
این روزها... سرگرمی هایم عوض شده... بیشتر کتاب می خوانم... و در اینترنت به سر می برم... چت...وبلاگ گردی...
گاه پر می شوم از احساس دوست داشتن... گاه پرم از تنفر...
این روز ها... در لا به لای آیه های زندگی به دنبال خودم می گردم... و در خودم به دنبال تو...
این روز ها... زود تر از همیشه از کوره در می روم... و می دانم در این مدت با زبانم خیلی ها را آزرده ام... متأسفم...
این روز ها ...در میان روز مره گی ها... چقدر لنشین است صدای آواز پرندگان نشسته بر شاخه های بید... و من چقدر دوست دارم به جای آنها بودن را...
این روز ها... در میان تمام دلمشغولی هایم... آبی آسمان هم رنگ دیگری به خود گرفته... و من را مست تر از همیشه می کند...
این روز ها... روز را در انتظار شب به سر می برم... و شب... مونس تنهایی ها و محرم رازهایم... با ستارگانی که در اغوشش جای داده... مرا به ستایش آن همه زیبایی وا می دارد...
این روزها... گویی در عالم دیگری به سر می برم...شاید خلأ... نمی دانم...