چشم به راهت می نشینم
شاید از عابری که روزی از کوچه پس کوچه های قلبت عبور کرد
یادی کنی
شاید از کبوتری که روزی از لبه ی پنجره ی نگاهت دانه ای برچید
سراغی بگیری
هنوز سردرگم روزهای بی توام
تپه های شنی با وزش باد جابجا می شوند
اما صحرا همیشه صحرا می ماند
و این است افسانه ی عشق